enameh
چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۸
خواب احمد

گوش کن، می شنوی؟

نغمه شادی آن نرگس مست.

باد با خود آورده است

گرچه در خواب

وزان سوی خیال.

چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی.

 

نیوجرسی - اول آوریل ٢٠٠٩

Reza

چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦
برای دخترکم

در آسمان خیالم تو جاری عشقی.

تو را کدام ستاره به من اشارت داد

که در غروب دل انگیز نور

امید بلند من چو یلدایی.

11 دسامبر 2007 - نیوجرسی

Reza

پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦
خسته

خسته ام از همه چیز

همه کس

از صدای باران

سردی دل شکن فصل جدایی

از صدای تپش برگ

 که بر خاک فتاده است

غم آن سرو بلند

که در اندوه بهار خم شده است.

 

خسته ام از مردم

از سرما

گل ندادن، بی ثمری

پژمردن نیلوفر آبی در جوی خیال

وزغ بی خبری

در شب تار تنهایی من می خواند.

 

خسته ام از غفلت

دانستن نادانی خود

دیدن آن همه نامردمی و بی رسمی

ناتوان از هر کار

خسته از رنج و غم آن دیگر.

 

آه این چیست؟

چه کسی می خندد؟

چه کسی می گوید؟

خنده سرمست دخترکم

داد و فریاد و هیاهوی زمین برکن شیرین پسرم

چشمان نوازش گر و پر مهر زنم

که به لبخند نشسته است.

 

خستگی رفت.

زندگی شیرین است.

نیوجرسی – 29 نوامبر 2007

Reza

یکشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٦
عمر

کهکشان عمر من چه کوچک است

واژگونه خیال و رسم زندگی.

با شکوه و پر جلال

با همه ستاره های آرزو

از برون.

از درون

تنگ و بی مجال

راه ناسپرده رو به انتها است.

هفدهم نوامبر 2007 - نیویورک

Reza

جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦
پاييز

پاییز است و برگ ریزان

قرمز و زرد و قهواه ای و نارنجی.

باد که در گیسوی درختان می وزد

برگ ها را به رقص می آورد.

سوار بر نسیم

آرام و سرخوش

لغزان و رقصان

چشمان دخترکم را به خود می کشند.

و من حیران نگاه می کنم

به باد

به برگ

به دخترکم

به زندگی.

روح من چه سرگردان است

ای کاش فاصله ای نبود

میان من و تو.

 

15 نوامبر 2007 – نیوجرسی

Reza

خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]